رضا قليخان هدايت

1658

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گويم ز دل خويش دهانت كنم اى ماه * گويى نتوان كرد ز يك نقطه دهانى گويم ز تن خويش ميانت كنم اى دوست * گويى نتوان ساخت ز يك موى ميانى جانيست مرا جان پدر جز دل و جز تن * وان نيز بر من نكند صبر زمانى گر گويى بفرست نگويم نفرستم * با دوست بخيلى نتوان كرد بجانى جان بدهم و دل ندهم كاندر دل من هست * مدح ملكى مال دهى ملك‌ستانى كافى ترازو دهر نپرورده اميرى * وافىتر ازو ملك نياورده جوانى و له ايضا همىسرايد چنگ آن نگار چنگ‌سراى * نبيد بايد و خالى ز گفت‌وگوى سراى غذاى روح سماعست و آن شخص نبيد * خوشا نبيد كهن با سماع طبع‌گشاى نبيد تلخ و سماع حزين و روى نكو * بدين سه چيز بود مردم جوان را راى مرا طبيب جهان‌ديده اين سه فرموده است * تو دوستان گرانمايه را همىفرماى نبيد تلخ و سماع حزين بدست آمد * ز بهر روى نكو مانده‌ام دل اندر واى در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوى گويد اى ابر بهمنى نه به چشم من اندرى * تن زن زمانكى و بياساى و كم‌گرى بارى به من گرى كه ببايد گريستن * بر عاشق غريب ز يار و ز دلبرى اى واى و اندها و غم عشق و غربتا * من زين توانگرم كه مباد اين توانگرى يارى گزيدم از همه گيتى پرىنژاد * تا شد نهان ز چشم من امروز چون پرى